بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم هست نه قیافه اش ، اما حرفش هیچ وقت از یادم نمی رود .

می گفت زندگی مثل یک کلاف کاموا است ، از دستت که در برود می شود کلاف سر در گم .،

گره می خورد ،

می پیچد به هم ،

گره گره می شود ،

بعد باید صبوری کنی ،

گره را به وقتش با حوصله وا کنی ، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود ،

کور تر می شود ،

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد ،

باید سر و ته کلاف را برید ،

یک گره ظریف کوچک زد ،

بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد ،

محو کرد ،

یک جوری که معلوم نشود ،

یادت باشد ، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند ، همان کینه های چند ساله ،

باید یک جایی تمامش کرد ،

سر و تهش را برید ،

زندگی به بندی بند است به نام " حرمت " که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است .