سیمن بهبهانی
بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم هست نه قیافه اش ، اما حرفش هیچ وقت از یادم نمی رود .
می گفت زندگی مثل یک کلاف کاموا است ، از دستت که در برود می شود کلاف سر در گم .،
گره می خورد ،
می پیچد به هم ،
گره گره می شود ،
بعد باید صبوری کنی ،
گره را به وقتش با حوصله وا کنی ، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود ،
کور تر می شود ،
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد ،
باید سر و ته کلاف را برید ،
یک گره ظریف کوچک زد ،
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد ،
محو کرد ،
یک جوری که معلوم نشود ،
یادت باشد ، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند ، همان کینه های چند ساله ،
باید یک جایی تمامش کرد ،
سر و تهش را برید ،
زندگی به بندی بند است به نام " حرمت " که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است .
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۶/۲۶ ساعت 14:58 توسط سعدي
|