انسان بودن هزینه دارد . . .

⭐️کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف و شعور دارند،

احمق نیست، مناعت طبع دارد.

⭐️کسی که برای شنیدن حرف ها و شعرها و قصه ها و اثار هنری یک جوان بی تجربه وقت می گذارد و حوصله به خرج می دهد،
احمق نیست، انسان است.

⭐️کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد،
احمق نیست، منظم و محترم است.

⭐️کسی که به دیگران اعتماد می کند و آنها را سر سفرۀ خود می نشاند و به خانه اش راه می دهد یا به محفل دوستانه و چای و قهوه ای دعوت می کند و صمیمانه و دوستانه رفتار می
کند،
احمق نیست، متواضع و مهربان است.

⭐️کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم،
احمق نیست. کریم و جوانمرد است.

⭐️کسی که از معایب و کاستی های دیگران، درمی گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد،
احمق نیست. شریف است.

⭐️كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بددهني نمي كند،
احمق نيست. مودب و باشخصيت است...

⭐️انسان بودن هزينه سنگيني دارد.

دکتر ملک حسینی

در نیمه های سال تحصیلی معلم کلاس به مدت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلمی جدید موقتا به جای اوآمد

پس شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.

وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.

معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.

زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدندمعلّم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.

در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد

و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.

هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.

تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود .

بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.

معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.

در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.

کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد.

دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.

آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " می نامید نیست.

به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.

آن سال با معدّلی خوب قبول شد.

به کلاس های بالاتر رفت.

در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.

مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است .او کسی نیست جز *دکتر ملک حسینی*

این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش نوشته و برای معلّم خود آرزوی موفقیت نموده.

زندگی

زندگی مثل دیکته نوشتنه .

مهم نیست چند تا درست داری ، با تعداد اشتباهاتت قضاوت میشی .

فریبا وفی -  رویای تبت

رابطه آدمها یخچال و لباس شویی نیست که گارانتی داشته باشد .

یک روز هست  و یک روز نیست  و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است .

نلسون ماندلا

برای آزادی لازم نیست زمین و آسمان را بخرید . . .

 . . . . . .     تنها خودتان را نفروشید . . . . .

جان وودن

به شخصیت خود بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید .

چون شخصیت شما جوهر وجود شما  . . .

 و

 . . .  آبرویتان تصورات دیگران نسبت به شما است .

مادر بزرگ

گفتم مادر بزرگ نمیخواهی بروی دکتر چین و چروک دور لب هایت را برداری ؟ کمی جوان شوی و زیبا تر  ؟

خندید و گفت :

خدا بیامرز پدر بزرگت مرا با همین استاد و مدارک هم سخت می شناسد .

این ها رد بوسه های آن دورانند .

ما به پای هم پیر نشدیم که حسرت جوانی را بخوریم .

گفتم :

از کجا می فهمد این لب همان لب است ،

و این غنچه همان غنچه ؟

گفت :

باغبان هم نفهمد ،

گل که خوب می داند در کدام باغچه روییده .

سیمن بهبهانی

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم هست نه قیافه اش ، اما حرفش هیچ وقت از یادم نمی رود .

می گفت زندگی مثل یک کلاف کاموا است ، از دستت که در برود می شود کلاف سر در گم .،

گره می خورد ،

می پیچد به هم ،

گره گره می شود ،

بعد باید صبوری کنی ،

گره را به وقتش با حوصله وا کنی ، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود ،

کور تر می شود ،

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد ،

باید سر و ته کلاف را برید ،

یک گره ظریف کوچک زد ،

بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد ،

محو کرد ،

یک جوری که معلوم نشود ،

یادت باشد ، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند ، همان کینه های چند ساله ،

باید یک جایی تمامش کرد ،

سر و تهش را برید ،

زندگی به بندی بند است به نام " حرمت " که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است .

رفتن

آدمها میرن ولی اینکه چطوری میرن همیشه می مونه .